ننه جان، زمسونا که کرسی می هشتیم و دورش می شسیم و خان جان تویی مجمعهء روی جاجیم روی کرسی انار دون کرده و مغز گردو و کشمش و برگه و تخمه میذاشت، چونه مانا می هشیتم زیر لاحاف و اگه روز بود بیرونا تماشامیکردیم که برف گوله گوله می بارید یا اگه تاریک بود به لمپا نگا میکردیم و گوش به تحریفای بزرگا میدادیم. راسی، اونوختا زمسون مثل حالا نامرد و بی غیرت و دروخگو نشده بود. ما تلبزیون نداشتیم که دوروخ دلنگ برییه مردم صاف ساده ردیف کنه یا غلاغ چل غلاغ کنه. اونختا مردم بیشتره راس گو بودن. خلاصن، وختی پاهامان توی تندور آونگون کرده بودیم، بابا برزگ تحریف میکرد که چوجور یگ شبی تونسه بود خودشا از چنگ «مردآزما» خلاص کنه. اینا گفته باشوم که متل ها زمون ما بیشتر راجب به جن و پری و دیب و آل و اینا و مینا بود. البتن، کسی بچشم خودش جن و دیب ندیده بود اما خب همه جا پر از جن و من خیالی بود نه مث حالا که تخم جن دنیا نا ورداشته. چکار داری. پیش اییکه بابا بزرگ تحریف پهلوانی شا بکنه ما مودونسیم که «مردآزما» چیه. اما شما که نمی دونین. «مردآزما» یگ جور جنی بود که خودشا بهر شلکی در میاورد. مثلن خودشا بشلک یک گوسبندی در میاورد که تو صحرا جلو آدم سبز میرفت. یا یگ خری وختی آدم یگ بار سنگینی کولش بود یا یگ کوزهء آبی میشد وختی آدم تشنه بود و اله و بله و این حرفا. بابا بزرگ موگفت:< اون شو مو داشتوم سواره از آبادی ناکجا آباد پنج فرسخی خنه میمدوم که هوس کردم چپقما چاق کنوم که دیدم، ای دل غافل، آتیش که نداروم. (اونختا کلبیت و فندک نبود). همین جور فکر میکردم که توی ایی بیابون بی سر و ته آتیش از کجا بیاروم که از قضا دیدوم وسط جاده یک گوله ذغال سرخ داره علو علو موکنه. خیلی خوشحال شدوم و از عسم پیاده رفتوم و دست دراز کردوم که ورش داروم که روز بد نبینی دیدوم که ذغاله شد یگ سیایی برزنگی و دسوما گرفت و گفت: «بایس مویا تا آبادی ترک عسمت بشونی». اینجا بود که مچ دسوما اونقدر پیچوند که نزیک بود خورت و خمیر بره. چاره نداشتوم و گفتوم باشه. اما چرا میخی دسوما بشکنی؟ گفت: «خیال کردی مو بچه یوم؟ ولت نمی کنوم تا سوار بشی و مویا ترک بگیری.» (اینجا که میرسید خیلی دلمان برای بابا بزرگ موسوخت). بابابزرگ گفت خودم سوار شدم و بعد اونا ترکش گرفتوم و اونهم سفت کمر مویا گرفت و چونه شا هشت روی شونه ام. خدا مدونه که دهنشا چه بویی میداد. صد رحمت به لاش توی بیابون. چکار داری ایی پنج فرسخا بتاخت اومدم و همه اش با خودوم موگفتوم که العانه که موکوشتوم. توی راه هی از مو سوعال میکرد که اگی گفتی برییه چی بمو میگن «مرد آزما»؟ بعد خودش جواب میداد تا بفهمی کی راسی راسی مرد و کی ترسو. حالا رسیده بودیم نزیک آبادی خودمون. مو مودونسوم که مرد آزما از جمعیت می ترسه. کیه که نترسه؟ حالا از عسم پیاده کردوم و اومدم خنه.> گومونوم بابا بزرگ میخاس بما گفنه باشه که اولند تنها نبایس رفت جایی. دومن انوکه آدم ترسو روزی صد بار می میره و زنده میشه. قصه ما بسر رسید ولی ...
نظر:شنبه 21 آذر1388 ساعت: 0:4 توسط:مهرزاد مهراندیش مردآزمای ما مرده ست و مردی رخت بر بسته مردی ناتموم رفته بی بی http://mehrzad59.blogfa.com/ وب سایت ایمیلاطباء گفته اند که تیکه نانی بخون زخم آلوده نزد سگ «غیرهار» اندازند، هر گاه بخورد علامت زخم سگ هار است و الا «فلا». در علاج زخم آن گفته اند اول زخم راحجامت نموده و مبالغه در کشیدن و جذب سمیت و اخراج باید نمود و تصفیه باشیاء کنند که زخم را وسیع کند تا به نشود، مانند پیاز و ترتیزک و مو و چغندر ریخته در روغن و سایر مرهم اکاله و اگر دااغ کنند دردفع چرک آن مبالغه نمایند اما بعد از سه روز نفعی ندارد چه سمیت آن سرایت کرده دراین صورت بر زخم آن «جاوشیر» (نوعی صمغ) و اشیا ء جاذب باید بست مانند «نطرون» (نوعی بوره) و بول انسان و خاکستر تاک با سرکه و ترتیزک با روغن و تکرار بستن سریشم ماهی را نافع دانسته اند و در ترطیب و تقویت اعضاء رئیسه باید کوشید و از جماع و خوردن ترشی و هوای سرد اجتناب لازم است و تعلیق پوست شغال جهة گزیدن سگ هار و ترس از خوردن آب آزموده شده.
علایم سگ هار بقلم بی بی جان: ننه جان، غصه نوخور چنکه سگ توی تابسون هار مره و حالا فاییزه. اما اگه مخی گرفتار سگ هار نشی بایس بوتونی دورادور بشناسیش. انول اینکه سگ هار خیلی اخماش تو همه. هوشوخ نمی خنده. از آدم خنده روهم بدش میایه. همش دوچار وهم و خیاله و از سایه خودش هم می ترسه. نگاش کنی عصوبانی میره. وای باینکه نزیکش بشی. خیلی از چوب بدش می یایه و اگه دسد باشه حمله موکنه. البتن، گفتن که سگ هار اولاش به صاحب خودش کاری نداره، اما بعدن به صاحبش هم حمله موکنه. خب، اختضای طبیعتش اییه. هرکی سگ دور خودش جعم کنه عاقبت یگ روزی اینا هار میشن و صاحبشان لته موکنن. قدیما که آدما عاقل بودن، خیلی به سگ رو نمیدادن. برییه همینه که سگ اجازه نداشت داخل خنه بشه. سگا چه که بیاد همکاسه آدم دونا بشه. کردی؟ حالا چشمد که چارتا شه.
جهت دوستی مجرب دانسته اند: ناخن هد هد را با ناخنهای دست و پای خود در ظرف سفال سوزانده و مثل غبار ساییده با شراب یا شیرینی بهر که دهند مطیع و منقاد او گرددو ارسطو بدون ناخن هد هد ذکر نموده است.
ستاره نوهء بی بی جان: یک هفته ایست که بی بی جان شدیدن مبتلا به «زکام خنزیری» شده اند و اصلن حالشان خوش نیست. ناچارن در بدر دنبال دایی جان کلعباس گشتیم تا بلکه ایشون جور بی بی جان را بکشند و چند سطری برای این وبلاگ بنویسند، ولی متأسفانه متوجه شدیم که دایی جان را کسی بزور برای نعل کردن شتر مرغی وارداتی برده اند، لیکن در این روزگویی، شترمرغ شیر پاک خورده با نثار لگدی به شکم دایی جان موجبات استخلاص ایشان را فراهم آورده که بسی موجب تشکر و امتنان گردید، اما، خب، دایی جان در این حادثه چندان هم قصر در نرفت، چون ضربهء لگد به سرناف دایی جان بسیار مهلک بوده و موجب «تشرشر» ایشان گردیده. نتیجتن دایی جان رختخوابشان را جلوی در دستشویی پهن کرده اند تا قسمت چه باشد. از طرف دیگر، دایی جان چندان اعتقادی به دکترای «چارگزینه» ندارند و از من خواستند که در منابع عتیقه بجستجو بپردازم. چون حضرات بقراط و جالینوس و بقول بی بی جان «اینا و مینا» مطلبی راجع به شترمرغ ننوشته اند، شکی حاصل شده که نکند در زمان این پزشکان دانا شترمرغ هنوز بدنیا نیامده بوده. بهرحال دارم گوکل را مرتب ورق می زنم تا بلکه شیوهء مداوایی دست و پا کنم، اما در خلال این مدت به مطلب ناخن هدهد هم برخورد کردم که درج آن خالی از لطف نیست، ولی خواستم به استفاده کننده نصیحتی هم کرده باشم که محض رضای خدا قبل از چیدن ناخن ها با مسواک زیر ناخن ها را خوب تمیز کند که نساء مربوطه قبل از منقاد شدن مطلق سردست نرود.
گفته اند که چون توله سگ را که چشم نگشوده باشد تمامی طبخ دهند، بحدیکه به آب یکسان شود. پس نود مثقال گندم با آن آب بجوشانند تا جمع آبها بر چیده شود و خشک شود. بعد مرغ سیاه یکساله را در جای تاریک دانه دهند و بعد مرغرا کباب کرده زن نازا بخورد. با غذای دیگر خورده نشود. باعث بارداری او گردد و از مجربات خصوصآ سه دانه مرغ چاق در سه روز خورده در فربه شدن بدن مؤثر باشد. ایضآ این کلمات بر کرباس آب ندیده به هفت سطر بنویسد پس آنرا در میان کوزه آب ندیده اندازد و دفن کند در قبرستان قدیم.
در حال حاضر، كليه تست هاي حاملگي در خون يا ادرار در جستجوي < hCG> ، مخفف < human chorionic gonadotropin >، مي باشند. اين تست معمولآ پس از گذشت 3-2 هفته بعد از باروري جواب ميدهد. برخي مدعي هستند كه ميتوانند چهار روز پس از كاشت و بارور شدن تخمك، < hCG> را در خون و ادرار پيدا كنند. درصورتي كه خيلي عجله داريد، تست زير را انجام دهيد كه هم مقرون به صرفه است و هم مادر شوهر و خواهر شوهر با خبر نمي شوندو در ضمن يك تير و دو نشان هم هست: هم سونوگرافي كرده ايد و هم اطلاع از بارداري. اگر بخواهند بدانند كه زن حمل پسر دارد يا دختر، شپش را دركف دست نهاده شير بدان بدوشد اگر جانور در ميان آن حركت كند پسر باشد و اگر حركت نكند دختر باشد.
«طلاي سلاخه» كه بول بره كوهيست و در سنگلاخ ها منجمد ميشود بغايت مجرب است. سرگين گوسفند را كه در زير دست و پاي گوسفندان سرشته ميشود گرفته با گلاب مخلوط كرده روي دمل گذارند منفجر ميشود. معالجه «ناسور» و آن دانه هائيست كه بقدر نخود و بزرگتر يا كوچكتر كه برحوالي مقعد و گوشه چشم و بيني و ساير محلها بر مي آيد و خارش بسيار ميكند و چون شكافته شود زردآب با كف بيرون آيد. استخوان آدميزاد سورانده و خاكستر را با لعاب «صبر سحق و طلايه» نمايند نافع آيد.
بی بی جان: ننه جون یکی بود یکی نبود. چل پنجا سال پیش وختی مرفتی خنه یکی از قوم و خیشای سوات دار، توی طاخچه شان چنتا کتاب می دیدی:انولیش، انولیش...بگذریم، دویومیش دیبان حافظ بود. سیومیش دیبان حافظ. چارمیش دیبان حافظ. خب، ایی کتابی بود که هی از روش فال میگرفتن. دس کم نگیر. کتابای دییه هم بود. مث امیرارسلان رومی، حسین کرد شبستری و نوش آفرین و ملا نرص الدین و جودی نامه و زادالمعاد و دییه جونوم که براتان بگه حافظ و اینا و مینا. البتن، دیبان حافظ گوشهء صحفه هاش چوله و موله رفته بود و هر جور که فال میگرفتی، فقط یگ صحفه ای می مد که ایی بود:<یوسوف قم رفته باز آید به حمام قند نوخور* گرده احسان شود غرقه بخون قند نوخور. ای خر چارسم هوا حالت پوخ شود قند نوخور* وین کک خون دیده باز آید به تنبان قند نوخور.> عالمی داشتیم. البتن، تفریحهای دییه هم داشتیم: هر شب جمعه چادر چاخچور میکردیم و میرفتم قبرسون. آی کیف داشت: خرما و نقل خیرات میکردن. ما زنا که دل پری داشتیم هی گیریه گیریه میکردیم تا دلمان از دس زن بابا و مادر شوهر و کتک های شوهر واشه. ماهی یگ دحفه هم میرفتیم حموم خزینه. ننه، خدا قسمتت نوکنه که چه صحرای محشری بود. مو بچه بودم و تا یگ ماه هر شو از اون کسای که دیده بود بختک روم می افتاد. دییه، خدایا، چی تفریحی داشتیم. هان، سال یگبار عروسی میگرفتن که خب بد نبود. مرگ و میر هم بود که گاهی بد نبود. ما زنا دور هم جعم میرفتیم و درد دل میکردیم. قصه ما بسر رسید و گرچه طشت رسوای مرتب هی می افته اما کک هم کسی نا نمی گزه.
