... در این هنگام جوان تازه از راه رسیده با هل و تل خود را داخل مغازه انداخت که موسیو فریاد زد: «برو بیرون.» حال جوان نام شخصی را برلب آورد که موسیو مثل آتشی که یک سطل آب رویش ریخته باشند خاموش شد. جوان سرافراز اولین باطری را دریافت و در مقابل چشمان لبالب از کینه و خشم دیگران مشعشعانه عبور کرد. البته عده ای هم حسرت خوردند که چرا آنها نباید از چنین امتیازی برخوردار باشند. حال نوبت رسید به آنکه سند خود را تراشیده بود. باطری کهنه به بغل و حن و حن کنان داخل شد. با آن بار سنگین آنقدر جلوی موسیو خم شد که نزدیک بود با سر روی باطری های کهنه آغشته باسید بیفتدکه موسیو مشفقانه دستش را گرفت و مانع خوردن بر زمینش گردید. در این لحظه فرصتی حاصل شد تا جمال بی مثال موسیو را از نزدیک رؤیت کنم: یک چشمش بکل باز نمیشد. عینکی برای خواندن بچشم داشت که شیشهء سالمش روی همان چشم مسدود قرار داشت اما شیشهء روی چشم بازش بگونه شکسته شده بود که گویی کسی با تفنگی بادی ساچمه ای را به آن شیشه زده و در نتیجهء خورشیدی صد شعاع وسط آن پدید آورده باشد، اما، شگفتا اینکه موسیو با همین وضعیت بمحض نگاه کردن به سند خاکستر نشین گفت: «خاط زدی. نامیشه.» صاحب سند گفت: « اختیار داری موسیو. دس شما درد نکنه. این چه فرمایشه. حتمن خط خطی دیده میشه.» که موسیو با عصبانیت زیاد فریاد کشید: « هیچم خاط خاطی دیده نمیشه. مواظب حرف دهنت باش.» که صاحب سند گفت: « اختیار دارین موسیو. من سگ کی باشم که از این غلطا بکنم.. اما سر دین هردومان قسم روحمم خبر نداره تا چه رسه به اینکه دس توی سند برده باشم»... موسیو فریاد زد: « خاط خوردگی داره. تا شابام وایسی باطری نمیدم.» سر انجام با وساطت سایر خاکسترنشینان سند مخدوش باطریش را گرفت و شادان و خندان روانه شد.
(صحنه: جمع خاکسترنشینان باطری) یکی برای وقتگذرانی میگفت: «پدرم در اومده از بس هل دادم... یه بار نزدیک رود یکیو زیر کنم. یه بار نزدیک بود اتوبوس خودما له کنه»... صحبت به سختگیرهای موسیوی باطری فروش کشید. یکی پرسید: «مثلن چه سختگیری هایی؟» دیگری جواب: « بایس مک دوسال از تاریخش گذشته باشه.» یکی سندش را بیرون آورد. بقول خودش تاریخش چنین بود: هفتاد و چار نه دوازه. یکی گفت: « چارماه کم داره. نمیده.» صاحب سند عصبانی شد که بیخود میکنه. خاکستر نشینی گفت: « برو تا دیر نشده دورسش کن.» در پی سؤال «چه جوری» گفت: «بتراشش.» راهنمایی دیگر این بود که عدد 9 تبدیل شود به 1 چون آسانتراست... در این هنگام و پس از ساعت ها خاکسترنشینی جوانی از گرد راه رسید و بجایی اینکه برود ته صف صحرایی محشر آمد جلو. اینک موسیو باطری ساز با سلام و صلوات وارد شد. اولین حکم او این بود: « هیشکا داخل ماغازه نشه. هامه برن پالوی ماشناشون وایسن تا بیام بازدید کنم. هیشکا باطریشو وانکنه. هیشکا باطریشو نیاره توی ماغازه. دم در هم ناچینه. آگه اینجا وایسین باطری نامیدم.» یکی گفت: «موسیو صفو بهم بزنی فرق اونکه کله سحر اومده و با این آقا که همین حالا اومده چیه.» موسیو فرمودند: « بمن هیچ ربطی نداره.»
توضیح: اتبتاس از کتاب غروب سپیده دم، ده داستان اول، سال انتشار 1377 بشماره شابک 3-2-91749-964.
داستان دهم، اندر بچنگ آوردن باطری نو:< وقتی در مرداد ماه صبح استارت زدم، بجز یک تلق کوچک صدای دیگری شنیده نشد. طبق معمول دچار حیرت شدیدی شدم و پی بهانه می گشتم که گناه را گردن یکی بندازم. پس با خود گفتم: « ممکن نیست. حتمن بچه مچه ای با سویچ بازی کرده و چراغها را روشن گذاشته.» ولی حقیقت امر این بود که باطری بقول معروف تموم کرده بود. با گرفتاری زیاد و کمک از ات و عیال و همسایه ها و عابرین سحر خیز ماشین را روشن کردم و براه افتادم. جلوی باطری سازی(توضیح:نرسیده به میدان نو بنیاد فعلی) ناچار دوبله پارک کردم و از مأمور انتظامات پرسیدم:
« ببخشید، برا باطری نو چکار بایدکرد؟» در جوابم با لهجهء روستایی گفت: «مو امرو اومدوم ایجا. بلد نیوم. خودت برو جلو سوعال کن.» وقتی ازدحام جلوی باجه را دیدم و احتمال جریمه و گرفتاری های آتی از خیر سؤال گذشتم ولی از مراجعی که سند بدست و اخمو بر میگشت پرسیدم: «ببخشین آقا، باطری گرفتین؟» گفت:« نه. فقط به پنجاتای انول میتن. باید ساعت ششت بیای ایجا تو صف ویسی.»> بقیه در «پست» بعدی.
صبح شنبه در هوای گرگ و میش جایی ماشین را پارک کردم و بطرف در باطری سازی رفتم... نزدیکهای ساعت هشت انتظاماتی روز پنجشنبه آمد. با تبختر زیاد وسط کاشکل قرمز متمایل به سیاه خود را چندین بار برای اینکه قلمبه از یقهء بلوزش بیرون بزند بجلو کشید و پس از صاف کردن سینه گفت: «هوشکی ایجا وانیسه.» همهء چشمها به جانب او چرخید. آثار بهت و حیرت در چهره ها نمایان شد ولی کسی از جای خود تکان نخورد. دوباره صدای مأمور انتظاماتی بگوش رسید که می گفت: «بگومونوم زبون آدم سرتان نمیشه. هر کی بارطی تکی میخاد بره. فقط بارطی سازا وایسن.» یواش یواش فهمیدم که صبح شنیه را هم به هدر داده ام ولی طبق معمول نمی خواستم قبول کنم... فرصتی حاصل شد تا با انتظاماتی روبرو شوم و بپرسم: «ببخشین من پنجشنبه که آمدم دیرشد. دیروز هم که جمعه بوده. امروز هم پنج صبح اومدم و حالاهم که ساعت هشت و نیمه...» در این هنگام ناخن بسیار ضخیم سبابه خود را سمت چپ قفسه سینه و درست روی قلبم گذاشت و با هر حرفی که میزد آن را مثل سخمه ای به سینه ام می کوبید و گفت: «سنت (سند مالکیت) دری؟» پیش اینکه جواب بدهم به کوفتن و گفتن ادامه داد: «کی بارطی گرفتی؟» گفتم: «باسند هیچ وقت.» چشمانش گرد شد و ضمن سخمه زدن گفت: « مث اییکه زبون آدم سرت نمیشه. موگوم کی گرفتی؟»...
... وقتی دیدم وانتی پر از باطری کهنه آمادهء حرکت به طرف باطری نیرو است، خیلی خوشحال شدم. به صاحب مغازه سلام غرایی کردم ... اما ایشان بی آنکه سرش را بالا بگیرد زیر لبی جوابی داد... بالاخره گفتم: « ببخشید شما باطری توزیع می فرمائید؟» همانطور که سرش پایین بود گفت: «نه.» دوباره پرسیدم: «پس شما باطری نو توزیع نمی کنید؟» جواب داد: « نه که نمی کنم» خیلی تعجب کردم... گفتم: « همه میگن شما توزیع میکنید» جواب داد: « همه غلط میکنن.» از مغازه بیرون آمدم و از عابری پرسیدم: «میگه ما باطری توزیع نمی کنیم. راس میگه؟» آن مرد گفت: « نه. بیخود میگه.» برگشتم داخل مغازه و جسورانه گفتم: « شما نماینده فروش باطری سازی نیرو هستید یا نه؟» که دیدم با سرعت سرش را بالا گرفت و قیافهء مرا ور انداز کرد و گفت: « بله.» گفتم: « ولی من از شما سؤال کردم گفتید توزیع نمی کنید.» در جوابم گفت: «امان از پیری. پدرجان پرسیدی توزیح میکنی گفتم نه. اگه چش داری نگاه کن. من دارم چیز می نویسم یا دارم باطری توزیح میکنم؟» حرفش را قطع کردم و گفتم: «پس شما اصلن تو کار توزیع باطری نیسین؟» گیر افتاد و شدیدآ به دست و پا. بالاخره اقرار کرد که هست و میکند. حال پرسیدم: « چه روزهایی؟» گفت: « دوشنبه ها.» ... از مغازه بیرون آمدم. سراغ باطری فروش دیگری را گرفتم و پس از طی طریق زیاد آنرا پیدا کردم... (استخراج از کتاب غروب سپیده دم، ده داستان اول. شابک: 3-2-91749-964 سال انتشار 1377)
در مورخه نهم صفر 1431 مطابق با(التاسعة الصفر ألف و أربعمائة و واحد وثلاثين ) یا 5 بهمن ماه 1388
کشیشی کاتولیک مذهب بنام «استفان پولی» متهم شد به انجام سرقت از فروشگاهی بنام «والمارت» در ایالت «ایلی نوی» امریکا. در نتیجه پلیس حضرتشان را جلب کرد. قبل از شرح ماوقع به این توضیح توجه فرمایند: در فروشگاه «والمارت» مشتریان خود اجناس مورد خرید را مقابل دستگاه قیمت خوان میگیرند و سرانجام بهنگام خروج مبلغ را به صندوقدار می پردازند. اما حضرتشان با جابجا کردن «بارکد» یعنی همان برچسب تمبری شکل مخطط قیمت ها، توانستند با پرداخت فقط 31 دلار خریدی معادل 145 دلار انجام دهند. مضافآ، در بررسی های بعدی معلوم شد که «لپتاپ» یا الكمبيوتر المحمول ایشان هم در شمار اجناس مسروقه اعلام شد بود span>
ننه حسن: وای خاک عالم، زبونتا گزه بگیر. سنگ مری ها. ایی حرفا نا نزن. محصیت داره. زبونوم لال، زبونوم لال، دزی چیه. حیزی چیه. نوگو. نوگو. عاسمون تالاپی میفته توی فرق سرتا! توبه! توبه!
بی بی جان: ننهء حسن، صد رحمت به کشیشای بودایی برهمایی ندسون. دخترای دم بخت میرن توی معبد و یگ ذرع گیسشانا از ته میتراشن و به خدای معبد که همان کاهن باشه پیش کشی موکنن. خب، کاهن معبد هم گیساشان میده بوشورن و صاف و صوب کنن و بعد کارتن کارتن به خارجسون میرفسن تا کلا گیسای خوشگل بشه برییه خانمای ثلوتمندا. وقتی از دختره می پرسن برییه چی گیستا دادی به خدای معبد موگه:
سر که نه در راه عزیران بود* بار گرانی است کشیدن بدوش.
ننهء حسن، موگوما امرو خیلی دلوم گرفته.
بی بی جان، خب، یگ کمی درد دل کن تا بلکوم ایی دل عزا بموندت واشه.
ننه جان، آخه با کی درد دل کنوم تا ایی دل صاحب مرده ام واشه.
بی بی جان، حالا پیش همین کنیزت سفرهء دلتا واکن بلکوم واشه.
ننهء حسن، میترسوم تونوم غنگین کنوم. داشتوم با خودوم موگوفتوم که کی مو پیغوم پس پیغوم فرسادم که ننه ام مویا بزایه. حالا که، دور از جون شوما، پام لب گوره فهمیدم که مو از انول هوچ پوخی نبودم. خیال میکردوم که مویوم موتونوم سری تو سرا بلند کنوم. بچه که بودوم ننه ام، هر چه عمرشه خاک شوما باشه، مویو می برد مچد و ایی مشتهده یگ چیایی از عورت و قوبل و دوبر و نمی دونوم چی و چی موگفت که مو از خجالت سیخ موشدوم. مثلند موگوفت: <اوی ضعیفه، وختی تمون شوورتا می بری لی رودخنه بوشوری، چرا بعضی وختا سه بار آبش می کشی؟ اگه تمیز باشه که سه بار غسلش نمیدن. لابد یگ نجاستی تو خشتکش کپره بسه. مگه نه؟ پس هرچی یگ رخت و لباس و کاسه کوزه ای نجسترباشه باید بیشتر تر آبش کشید.> همه مونده بودن که چی موخاد فرماشت بکنه. بعد که چنتا سلفه میکرد موگفت: <مرد ها سه تا غسل واجب دارن اما توییه ضعیفهء سیابسر پنج تا غسل واجب داری. اگه گفتی اون دو تای دییه اش چیه؟>
بی بی جان، خب، ایی که غصه نداره. پنشتا که بیشتر تره سه تایه.
